تبليغاتX
JavaScript Codes هر سخن از دل برآید
 
 داستان از این قراره که خیلی وقتا یک حسه ناامیدی و یاس خیلی بدی بهم دست میده مثل الان ....
که در نظرم میاد که دنیا به آخر رسیده و دیگه کاری از دسته من بر نمیاد ... من همیشه گفتم که زندگی بدونه مشکل نمیشه یعنی حتما باید توش مشکل باشه اما مشکلی که قابله حل باشه نه این که مثل درد بی درمون بمونه و راهه نفستو ببنده ...!
متاسفانه هم در شرایط موجود زندگی من سر شار از مشکلات نوع دوم که گاهی تنها کاری که از دستم بر میاد اینه که بشینم و مثل بچه ها زار بزنم .
اما جالب اینجاست من که درخواست زیادی از زندگی ندارم من فقط میخوام بتونم با اون کسی که خیلی دوستش دارم راحت و بدونه مشکل زندگی کنم ، اما نمیدونم چرا تا الان همچین چیزی برای من میسر نشد ...!
گاهی اوقات آدم رسما به وجود خدا شک میکنه ...نمیدونم اگه خدایی هست و وجود داره که اینقد راجع بهش حرفو حدیث هست چرا شرایطه من و امثاله من رو نمیبینه و هیچ کاری نمیکنه ...
به قول کسی که میگفت : گویا خدای من هم به رحمت خدایش رفته ...!
کم کم آدم به این  باور میرسه که تمام این صحبت ها در رابطه با خدا توهمی بیش نیست که همش از نیاز انسان ها سرچشمه میگیره چون انسان ها نیاز به کسی یا چیزی دارن که وقتی هیچ کاری از دستشون برنمیاد دست به دامن اون بشن و از اون بخوان و یا وقتی گند میزنن به همه چیز بتونن بگن خواسته اون بوده برای همینم ما آدما خدا رو آفریدیم !!!
اره الان که فکر میکنم این تصور به نظرم منطقی تر از وجود خدا میاد
به راستی که در این رابطه خیلی حرف ها زده شده به طور مثال همون نظری که میگفت ما میگیم خدا همه چیز رو آفریده ... و خدا حتما وجود داره ...بنابر این خدا شر هم آفریده چون شر هم حتما وجود داره و ما هر روز میبینیمش ... پس طبق  اون نظریه که میگه کردار هرکس نشان دهنده اخلاق و طرز فکرشه پس میشه گفت خدا وند هم یک جوری شر هست  و بس ...!
خیلی ها میگن اگه خدا وجود داره چرا بعضی از آدم ها باید تو جاهایی باشن که توش قحطی بیداد میکنه و بعضی ها لایه پر قو بزرگ بشن ؟
این هارو کی تعیین کرده و رو چه حسابی ؟
من که هرگز موفق نشدم برای این پرسش های ذهنم جوابی منطقی پیدا کنم ...
امید وارم اگه چند نفر هستند که میان و وبلاگه من رو میخونن یکم رو این سوال ها فکر کنند و اگه جوابی به ذهنشون رسید من رو هم بی نصیب نگذارند ...
من که به شخصه دوست دارم یک روز خدا بیاد و بشینه روبه روم و اونوقت هستش من کلی باهاش حرف ها دارم که باید مطرح کنم و نمیدونم آیا قادر هست جوابه من رو بده یا نه  ؟!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 4:8  توسط khashayar | 
 
 
 
                                                                 
روی صحبتم با جوون های دانشجو مقیم اینجاست :
آخه من در درک یک موضوع عاجزم اون هم این هست که انگیزه جوون های ما برای ترک مملکتشون و اومدن به خارج از ایران چی هست ؟
دنباله چی میگردن؟
یک سری میگن دنباله آزادی
عده دیگه میگن برای تحصیل
و از اینجور حرف ها
به نظره من اونایی که گزینه اول رو میگن یک مقدار نزدیک تر به واقیت صحبت کردن چون اکثریت جوون های ایرانی به خاطره آزادی حاضر به ترک مملکتشون میشن اما این وسط یک مشکل بسیار بزرگ هم هست اون هم این که این آزادی ناگهانی که از یک محیط محدود به یک محیط کاملا باز و آزاد میرن به قدری اون هارو شوکه میکنه که کلا گیج میشن و به کل یادشون میره کی هستن و چی میخوان
به عنوانه کسی که نزدیکه ۳ سال هست اینجا زندگی میکنم میتونم بگم ۹۰ % جوون های که من به خاطر موقیت سنی خودم باهاشون رابطه دوستی دارم در اینجا کاملا از مسیره درسته زندگیشون منحرف شدن
هرکودومه اون ها میرن دنباله یک چیز ...
خوب معلومه جوونی که درون مایشو داشته باشه وقتی همچین شرایطی براش مهیا میشه حتما منحرف میشه وقتی کسی نیست بر تو نظرات کنه و کلی هم پول تو دستت داری
یک سریشون خودشونو وصل میکنن به دود و دم که مستقیما فنا میشه
اما یک سریشون هم آدم های بشدت افراطی میشن
هیچ کس نمیگه جوون نباید شادی کنه هر از گاهی کلاب بره مهمونی بره مشروب بخوره و ...
اما دوستان فراموش میکنن که حقیقتن هرچیزی حدی داره و اون ها همه چیز رو از حد به در کردن
پول پدر بد بخت رو آنچنان به باد میدن که پدره صاحب بچه بد بخت در میاد اونم تو جایی مثله ایران دوباره پول تهیه کنه براشون بفرسته نکن عزیزه من آخه ...
به نظره من لازمه خانواده ها یک مقدار نظراتشون رو  روی بچه هاشون بیشتر کنند و ۱۰۰% به اون ها و حرفاشون اعتماد نداشته باشند چون گاهان اون ها مقصر نیستن و تحته محیط و شرایط چنان از خط خارج میشن که ممکنه هرگز به مسیر بر نگردند ...!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 20:55  توسط khashayar | 
 
نکته ای که خیلی امروز فکره من رو به خودش مشغول کرد این بود ... ما ایرانی ها که اینقدر دم از رفاقت و مردونگی میزنیم چرا در عمل اصلآ چنین چیزی در ما نیستش ؟!
داستان از این قرار بود که امروز من رفته بودم که خیره سرم اون یک ذره پولی رو که خانواده برای زندگی مفلسانه ما اینجا میفرسته رو بگیرم که دم ناغافل یک از خدا بیخبر هندی موبایل مارو وقتی داشتیم تو خیابون با صرافی حرف میزدیم از دستمون کشید و در رفت ...!
( نه گفته نمونه این چیزا تو مالزی تو سره سگ میزنی پیدا میشه ) مردم تو روزه روشن هم رحم نمیکنن بهت جلو چشمه همه گوشت رو میدزدن هیچ کسم حتی چپ نگاهشون نمیکنه ...!
خلاصه من هی بخودم گفتم چه کار کنم چه کار نکنم که بفکرم رسید چون اینجا نزدیک هتل هست برم یه بابای ایرانی پیدا کنم بهش بگم جانه هرکس دوست داری گوشیتو بده من فقط یک زنگ بزنم بعدشم حساب میکنم باهات
خلاصه همین کارم کردم ... یک نفرو پیدا کردم که معلوم بود از اوناس که تاحالا شابدول عظیم هم نرفته چه رسد خارج بهش گفتم آقا جریان از این قراره ... میشه شما لطف کنی تلفنتو بدی من فقط یک زنگ بزنم صرافی بهشون بگم من تو راهم آخه آخره وقته کاری هست ؟
طرف یه نگا نگا بهم کرد گفت بچه جون برو به پدرت بگو اگه پول نداری بچتو مثله متکا بذار زیره سرت که نیاد بره گوشی مردمو بدزده !!!!!
من که از شدت تعجب مردمک چشمم شده بود قد سکه پنجاه تومانی ...
اخرشم یک درگیری لفظی توپ باهم رفتیم این گیرو دار یک بابای چینی اومد از من پرسید مشکلی پیش اومده منم جریانو برای اون گفتم طرف هم یک لبخند تحویلم داد گفت این که اصلآ مساله ای نیست و بعدش هم گوشی شو داد به من گوشیش هم آی فون ۴ بود نه مثله اون آدم دهاتی ۶۶۰۰ من هم زنگ زدم و کلی از طرف هم تشکر کردم و راهمو کشیدم رفتم
اما این مساله خیلی ذهنه من رو بخودش مشغول کرد که ما ایرانی ها که اینقد تو تاریخمون آدمای بزرگوار زیاد هستن و اینقد دم از مردونگی میزنیم
و همش میگیم خارجی ها اصلآ آدمای با صفایی نیستن آخه کجا این حرف صحت داره ؟!
این هم مثال بارزش آخه هموطن تو نمیتونی ریخت و ظاهر من و نوع حرف زدنم باهات رو ببینی که چقدر بهت احترام میزارم ؟ باد دهانتو باز میکنی هرچی توهین ازش دار میاد به من میگی ؟! تو که هم وطن هستی چه گلی به سره من زدی آخه ؟! بعد ببین طرف از کشوره دیگه چجور به من کمک میکنه و بهم اعتماد میکنه ...!
بهتره یکم ژست اومدن رو بزاریم کنار و خودمون رو اصلاح کنیم ...!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 20:26  توسط khashayar | 

خوب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 19:42  توسط khashayar | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 3:51  توسط khashayar | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 2:55  توسط khashayar | 
 
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 1:59  توسط khashayar | 
 
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 0:31  توسط khashayar | 
داستان از این قراره که یک شب من تصمیم میگیرم که کلنگ همچین جای رو بزنم که توش بتونم یکم از دلم حرف بزنم حرف هایی که تو دلم مونده و موجب شده که همچین دل پیچه بگیرم که نتونم از جام تکون بخورم ...!
راستش برای کسی مثل من که با این فضاحت داره تو این کشوره غریبه و آدم کش زندگی میکنه و با وجوده این که هنوز ونقد بی کس و کار نشده که بشه بهش بگن ادامه غار نشین اما کسی رو هم نداره که بتونه باهاش راحت راحت صحبت کنه و اون هم درک درست و عمیقی از حرفاش داشته باشه داشتن همچین جای بتونه توش حرفاشو بنویسه هم خودش غنیمته ...؟!
حالا مردم بخونن یا نخونن اما حتی اگه بازدید کننده هم نداشته باشه لاقل یکم من رو سبک میکنه ...
خلاصه با این افکار پیچ در پیچ و پوچ در پوچ تصمیم به احداسه اینجا گرفتم و این پست رو هم به عنوانه پست افتتاحیه گذاشتم ...!
در ضمن جا داره که در همین جاهم این مورد رو به همون یکی دو نفر آدم بخت برگشته که راه گم میکنن و از اینجا سر در میارند گوش زد کنم که احیانا اگر گاها از بنده حقیر اشتباهه نگارشی سر زد کم سوادی بنده رو با بی سوادی اشتباه نگیرد چون حقیر از نرم افزاره تبدیله فینگلیش به فارسی استفاده میکنه ...!

با تشکر
خشایار
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 23:55  توسط khashayar | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
شهریور 1390
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM


کلکسیون کدهای جاوا

 
JavaScript Codes JavaScript Codes JavaScript Codes